روز هايي به رنگ شب
این روزها که میگذرد هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند.احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود یک آشنای دور صدا میزند...
بعد از مدت ها ،نوشتن چه سخت می شود.حتی با یک دنیا حرف نگفته در دل! آه که چه سخت می شود گفت آنچه را که نمی توان گفت...
روز های تابستان طولانی تر از همیشه به نظر میرسند. گرما بیداد می کند، می مانی روزر ا چطور به شب برسانی! زمانی می شد با اینترنت وقت گذرانی کرد اما این روزها انگار به هرجا که میروی به در بسته می خوری! انگار باید کم کم عادت کنیم به دویدن و نرسیدن...
تلویزیون هم که ...اگر دست بر قضا طرفدار سریال های کره ای نباشی همان بهتر که قید تلویزیون و رسانه ملی را کلا بزنی ... به قول معروف "گشتم نبود،نگرد نیست!"
چه دلتنگ میشوی وقتی می بینی این روزها احساس تنهایی و ناامیدی کردن برای بعضی ها شده عادت...
اما اگرتشنه زندگی باشی، باید به خیابان بروی و با چشمان بازتری به در و دیوار شهر نگاه کنی، ودنبال بگردی... دنبال نشانه ها،دنبال دلیلی برای زندگی،برای دلگرم شدن،برای با هم بودن...
قلپ شهر هنوز می تپد،فقط باید دل بدهی به صداها،به نشانه ها و به رنگ ها... یک خط سفید درست روی مچ میان تیرگی پوست آفتاب سوخته ات خودنما یی میکند.نگاهش که میکنی لبخندی تلخ گوشه لبت ظاهر می شود.می دانم! مفهومش را خوب می دانم... ولی راستی بگو ته دلت راضی نیستی؟! برای تلاشی که کردی و شاید تلاشی که در پیش داری؟
تو تنها نیستی.به خیابان که می روی دیگر تنها نیستی... می شوی قطره ای از دریای مردمی که با عجله از کنار هم رد می شوند ولی خدا می داند چه حرف ها دارند بر لب های بسته و چشمان آرام و محجوبشان... فقط باید برق چشمانشان را ببيني آن هنگام كه با ديدن نشانه اي تو را مي فهمند و لبخند به لب می آورند، باید فشار دستشان را که ارام به شانه ات می گذارند حس کنی تا بفهمی تو با تنهایی فرسنگ ها فاصله داری.وقتی به دریای مردم می پیوندی دیگر گرمای طاقت فرساي تابستان اذیتت نمی کند ...توهمراهانی به عظمت یک دریا داری و این به همه سختی های زندگی می ارزد...

