تبليغاتX
کانون دانش آموختگان سمپاد نیشابور

خوش به حال روزگار...

« روزها بگذشت و تقویم زمان تکمیل شد

                                  سالمان با صوت حول حالنا تحویل شد »

دوباره برگی نو‌ باری نو سالی نو...بهار آمد با هر آنچه زیبایی است تا نقش غمزده زمستان را از چهره ی زمین پاک کند تا یادمان دهد که زمستان وجودمان را همیشگی نکنیم هر سال به اندازه بهار فرصتی برای نو شدن داریم در فراز سبز حول حالنا...

خدایا: می دانم بهار یکی از نام های توست شاید اولین نام تو و شاید آخرین نام تو و نام های تو سبزترند از هزار بهار . می دانم سیب ها که می افتند به پای تو می افتند و گلابی ها که می رسند به عطر تو میرسند.

خدایا: اگر بهار بیاید و سبز نشوم!! از قافله باران جا می مانم و بی رنگ و بی صدا در انبوه ابرها گم می شوم !

ای قافله سالار بهار یاریمان فرما تا در جشن مستانه روزگار سبز شویم.

روزهای بهاریتان شادمانه

 

و آنچه در مرنجاب2 گذشت!

چهارشنبه ساعت 21 بود، مقابل درب اصلی دانشگاه شریف منتظر همسفران خود بودیم تا بار دیگر به دل کویر سفر کنیم. چهره هایی شاد و پرانرژی که اغلب باهم آشنا بودیم، همسفران قدیمی کویر.

اتوبوس آمده بود، هنوز جلوی درب دانشگاه ایستاده بودیم، نگهبان به بیشتر از دو نفر رخصت نمی داد. (حالا چرا می خواستیم برویم داخل دانشگاه، بماند!) مدتی گذشت، جمع کثیری در آنجا صف کشیده بودیم، تصمیم گرفتیم سفر آغاز کنیم و در بین راه توقفی برای این جمع داشته باشیم.(یکی از دوستان می گفت: "در بین راه هم دانشگاه شریف پیدا میشه که بریم!:دی")

ابتدای راه بود، همه شاد و پرانرژی بودند، خواب به چشم کسی نمی آمد. در این بین عده ای از دوستان با انجام بازی های مرسوم اردو که هیچ مغایرتی با شرع و عرف نداشتند انرژی خود را مصرف می کردند. گویا انرژی برخی به اندازه ای بود که با روش های ساده ما آرام نمی گرفتند، لذا روش های متفاوت دیگری(!!!) را برگزیدند.

حدود 1:30 بامداد پنجشنبه، با ایستادن اتوبوس چند نفری هم که خوابیده بودند بیدار شدند. به مقصد نزدیک شده ایم، منتظر همسفر ماجراجو و کویرنوردمان، آقای قدیری بودیم. با همراهی او گرما و صمیمیت گروه چند برابر می شد.

بعد از حدود 2ساعت در جاده خاکی مرنجاب، در کنار خرابه هایی که نزدیک رمل ها بودند، توقف کردیم. شنیدیم قرار است تا صبح اینجا بمانیم. برای نجات از سرمای شب کویر عده ای چادرها را به پا کردند، عده ای هم آتش.(که برای خودش چهارشنبه سوری بود!)

قطرات باران نمی گذاشت خشکی کویر را حس کنیم. برای لحظه ای می توانستیم در گوشه ای از آسمان ستاره ای ببینیم، دوباره ابر جلوی آن یک ستاره را هم می گرفت. تا اینکه جنب و جوش همه آرام گرفت، ابرها هم آسمان را تنها گذاشتند. همه به چادرها پناه برده بودند. لحظات بسیار زیبایی است، وقتی که کاملا تنها خود را در کویر بی انتها می بینی. برای شکار لحظات دیدنی طلوع با دوربین به سوی رمل هایی که نزدیکیمان بود، شتافتیم. طلوع زیبایی را در رمل ها نظاره گر بودیم، گویی شن ها تمام سرمای شب را در خود نگه داشته بودند.(من که کفش ها و جوراب هایم را در آوردم به خوبی حسش کردم!)

سکوت، تنهایی، آرامش!

 

چادرها آرام و همه خواب بودند، دوستان برای به پا کردن بساط چای و صبحانه دست به کار شدند. دور آتش جمع شدیم و اولین چای با طعم آب کویر را نوشیدیم!(آخرش نفهمیدیم با چه آبی درست شده بود، شایدم طعمش به خاطر کتری بود! از دانشگاه شریف آورده بودند) تنها تشابهی که با چای داشت دمایش بود که همه برای گرم شدن نوشیدند و به مزه ش توجهی نداشتند. (گویا ذرات ناآشنایی هم در آن پیدا شده بود)

بعد از صبحانه به سمت کاروانسرا حرکت کردیم، دور استخر آب شیرین کنار کاروانسرا حصارکشیده شده بود! از مرغابی ها هم خبری نبود! پس از مدتی که در راه بودیم، دوباره همان صف جلوی مکانی که در اینجا فاقد هرگونه روشنایی بود، تشکیل شد.

جای مرغابی ها خالی!

به طرف دریاچه نمک و جزیره سرگردانی راه افتادیم، عده ای از بین راه بازگشتند و چند نفری هم جزیره را فتح کردند!(فکر می کنم پرچم کانون را هم برده بودند!)

کنار استخر محصور نشسته بودیم، بعضی از دوستان برای آماده کردن ناهار شروع به کار کردند و سایرین بازی می کردند. دزدوپلیس! کارآگاه گجت! CIA! ... فقط چند ساعتی دور هم بحث می کردند تا تهش می فهمیدند کی دروغ می گفته، کی راست! بیشتر شبیه بحث و دعوا بود تا بازی!

در کنار دوستان تهیه کننده ناهار من هم کمی همکاری داشتم! انگار آنجا داشتند جوجه سر می بریدند و در ظرف جوجه ها می ریختند! هر چقدر کباب می کردیم و می خوردیم، تمامی نداشتند.

دوستانی که برای از فتح جزیره رفته بودند، بازگشتند. به سوی رمل ها حرکت کردیم. چند ساعت به غروب مانده بود، ابرها دیگر اجازه ی دیدن ستاره زندگی بخشمان را هم نمی دادند. جزیره سرگردانی در بین سفیدی نمک های دریاچه خودنمایی می کرد و منظره ی زیبایی که از فراز رمل ها بوجود آورده بود با صدای محبوب و دل نشین دوست خوش صدایمان زیباتر می نمود.

تلاش های آخر!

ابرها هم چنان آسمان را می پوشاندند، هوا کاملا تاریک شده بود و ما در ضلع شمالی کاروانسرا در پناه اتوبوس چادرها را مستقر کرده بودیم. برای چند دقیقه رگبار نسبتا شدیدی بارید و ما را که در کنار آتش قصد صرف شام داشتیم به داخل اتوبوس کشاند. بعد از خوردن شام عده ای برای پیاده روی شبانه به سوی دریاچه رفتند و در نهایت جمله ی قصار! "2تا گوسفند و 3تا بز و 4تا آدم داشتند می رفتند که یهو..." که حدود یک پاراگراف می شد، حاصل گفتگوهای حکیمانه در این پیاده روی شبانه بود! دوستان علاقه مند به آسمان به همان چند ستاره ای که در آسمان پیدا بود دل خوش بودند.

پس از یک روز کویرنوردی همگی خسته، هر کسی به روشی تا صبح از سرما جان سالم به در برد. چند نفر در اتوبوس با پتو و لباس های خود سعی کردند بخوابند و بعضی ها هم در چادرها با کیسه خواب. صبح مطلع شدیم عده ای شب سردی را که گذشت، با 2کیسه خواب و بیشتر!! گرمشان هم شده بود و خواب بسیار راحتی کرده بودند و عده ای هم بدون کیسه خواب یا با نصف کیسه خواب! به گفته خودشان سردترین شب زندگیشان را تجربه کردند.

آخرین چای را با صبحانه ای شیرین در کویر خوردیم. این بار چای آن طعم های غیرعادی را نداشت. (یا ما به طعم آن عادت کرده بودیم یا اینکه کتری بعد از چند بار که در آن چای درست شده بود مزه غیرعادی به چای نمی داد!)

شنیدیم که به دلایلی نمی توانستیم به رمل ها یا دریاچه نمک برویم. باید از مرنجاب که برای همه مان پرخاطره بود خداحافظی می کردیم، به مقصد آران و بیدگل به راه افتادیم.

کمی که از کاروانسرا دور شدیم، چند نفر! شتر دیدیم. اتوبوس ایستاد. لحظه ای بعد شتر ها خود را در بین ما می دیدند! اما گویا حضور ما برای برخی از آنان هیچ اهمیتی نداشت، حتی ذره ای از جایشان تکان نمی خوردند فقط با نوازش های ما که شاید آزاردهنده بود! گردن و سرشان را تکان می دادند. دقایقی در کنار شترها بودیم، کمی دورتر دوباره در جایی نزدیک رمل ها ایستادیم تا از آخرین لحظات با هم بودن در کویر استفاده کنیم.

ظهر برای ناهار و استراحت در توقف گاه همیشگی مسافران مرنجاب، آرامگاه امامزاده محمدهلال بن علی(ع) در آران و بیدگل که ابتدای مسیر مرنجاب قرار دارد، توقف کردیم.

به کاشان که رسیدیم، با دوست خوب و همراه همیشگی مان در کویر، آقای قدیری وداع گفتیم. فرصت را غنیمت دانسته، در انتهای سفرمان به طبیعت خشک کویر، دقایقی در طبیعت پرآب باغ فین گشتیم.

و سرانجام سروصدا، شلوغی، دود! جایی بود که به آن بازمی گشتیم. بعد از سپری کردن دو روز در طبیعت و در کنارهم بودن، تحمل کردن این ها به آسانی قبل نبود! اما مرنجاب2 هم باید پایانی می داشت...

عکس ها از آقای قدیری و خودم!

افتخار آفرینان (مصاحبه با سجاد لکزیان)

این بار در بخش "افتخار آفرینان به سراغ سجاد لکزیان آمدیم. و با وی به گپ و گفتگو پرداختیم. هر چند تمام مصاحبه ها آموزنده و خوب بودند اما از نظر خودم این گفتگو نسبت به سایر مصاحبه ها کمی خاص تر بود. لذا نظر شما را یه این گزارش جلب می کنم:


                                    Image and video hosting by TinyPic


* سلام عرض می کنم خدمت شما آقای لکزیان. اولا می خواستم ازتون تشکر کنم به خاطر اینکه با وجود مشغله زیاد این وقت رو به کانون اختصاص دادید. قبل از هر چیزی می خواستم سجاد جان خودت رو معرف کنی _ هرچند معرف حضور همه هستی_ و موفقیت هایی رو که بهشون رسیدی که البته ماشاالله کم هم نیستن بگی.

 

_من هم سلام عرض می کنم خدمت شما و همه خوانندگان وبلاگتون. سجاد لکزیان هستم. از دانش آموختگان قدیمی سمپاد نیشابور (شهید بهشتی) ورودی 76 مرکز استعداد های درخشان و ورودی 80 دانشگاه امیرکبیر در رشته دکتری پیوسته ریاضی محض. در جواب سوال شما می تونم به طور خلاصه به این موارد اشاره کنم:

1. رتبه 69 کنکور سراسری سال 80

2. مدال نقره در 28 امین مسابقات کشوری دانشجویی ریاضی (دانشگاه بوعلی سینای همدان) سال 82

3. دیپلم افتخار در مسابقات جهانی ریاضی (IMC) در کلاج-ناپوکا رومانی سال 82

4. مدال طلای 29 امین مسابقات کشوری دانشجویی ریاضی (دانشگاه شریف) سال 83

5. مدال برنز مسابقات جهانی دانشجویی ریاضی (IMC) در Skopje, Macedonia سال 83

6. مدال طلای دهمین المپیاد دانشجویی در تهران سال 84

7. سرپرست تیم المپیاد ریاضی دانشگاه امیرکبیر در 30 امین مسابقات کشوری دانشجویی ریاضی در دانشگاه بابلسر سال 84

8. مدال برنز مسابقات جهانی دانشجویی ریاضی (IMC) در blagoevgrad, Bulgaria سال 84

9. بورس فرصت مطالعاتی از  دانشگاه "Ecole Normale Superieure de Paris" در پاریس، فرانسه سال 85

10. بورس شرکت در کنفرانس NCG (noncommutative geometry) در مارسیل، فرانسه سال 86

11. مربی و سرپرست تیم المپیاد ریاضی امیرکبیر در 32 امین مسابقات کشوری دانشجویی ریاضی (دانشگاه فردوسی مشهد) سال 86

12. مربی تیم المپیاد ریاضی امیرکبیر برای 33 امین مسابقات کشوری دانشجوی ریاضی (امیر کبیر) سال 86

13. د اور 33امین مسابقات کشوری دانشجویی ریاضی (امیر کبیر) سال 87

 

 

 

* خب سجاد جان الآن کجا هستی و در چه حالی؟

 

_ همون طور که گفتم من دانشجوی دکترای امیرکبیر بودم ولی به دلیل اینکه ایران در زمینه کاری من (ژئومتری و توپولوژی) قوی نیست، تصمیم گرفتم به دانشگاه دیگه ای برم و الآن دارم PHD ریاضی رو در مرکز تحصیلات تکمیلی دانشگاه CUNY شهر نیویورک ادامه میدم.... حالم هم خوبه!

 

Image and video hosting by TinyPic

 

* به نظر خودت چه عواملی باعث شد تا تو این زمینه گام برداری و تا این جا پیش بری؟ داشتن پدری به نام "ابوالحسن لکزیان" که کمتر سمپادی ای هست که مدیون ایشون نباشه چقدر موثر بود؟

 

_ به نکته بسیار خوبی اشاره کردی فربد جان! من از وقتی که یادم میاد، همیشه پدرم نه تنها مشوق بلکه محرک من بوده! با این که من در محله پایین شهر ( زیر سی متری طالقانی) بزرگ شدم ولی محیط خونه ما بسیار متفاوت بود! باید بگم که بسیار فرهنگی و علمی بود! البته باید این نکته رو هم اضافه کنم که نقش مادرم هم اگه بیشتر از پدرم نباشه کمتر از اون نیست. مادرم تحصیلات بالایی نداره ولی فداکاری هایی که برای من و برادرم کرده با هیچ معیاری قابل سنجش نیست. به طور خلاصه می تونم بگم که عامل اصلی حرکت من نحوه تربیتم بوده و همچنین عشق و علاقه مفرطی که به درس و مخصوصا ریاضیات داشتم. یادمه تمام دوستام رشته های مهندسی رو انتخاب کردن ولی من با وجود این که تمام رشته های مهندسی ای که زده بودم رو آورده بودم (غیر از برق شریف) رشته ریاضی رو انتخاب کردم.

 

 

 

* شناختن استعدادها و شرایط، تصمیم گرفتن، اعمال تصمیم و بالطبع قربانی کردن و گذشتن از یه سری چیزا؛ این ها مسلما فاکتورهایی هستن که هرکس برای رسیدن به هدفش باید انجام بده. سجاد لکزیان چطور با اینها کنار اومد؟

 

_ من همیشه سعی کردم قبل از تصمیم گیری هم خوب فکر کنم و مشورت کنم ولی همیشه تصمیم آخر رو خودم گرفتم (این رو هم مدیون سیستم خانوادگی خودم هستم) و همیشه بیشترین سعیم رو کردم که تصمیمم عملی بشه. مسلما این وسط هم تصمیمات غلط هم زیاد بودن ولی نفس تصمیم گیری برای خود و تلاش برای تحقق بسیار زیبا و لذت بخشه. در جواب سوال شما باید بگم که خب من هم بالطبع برای رسیدن به هدفهام از یک سری چیزام گذشتم که البته کار آسونی هم نیست واقعا. مثلا همین که تصمیم گرفتم که ادامه تحصیلاتم و زندگی علمیم در یک کشور دیگه باشه معنیش اینه که شما دیگه نمی تونی با خانواده و دوستا و خیلی از چیزای دیگه ای که تو ایران داشتی مثل قبل رابطه داشته باشی و این خب اصلا آسون نیست. ولی من به این معتقدم که برای تاثیرگذار بودن باید از خیلی چیزها گذشت و دارم سعیم رو می کنم که با این قضیه کنار بیام.

 

 

 

* برنامه آیندت چیه؟

 

_ برنامه کوتاه مدتم اینه که تمام تلاشم رو بکنم تا بتونم با یک رساله خوب از دکترام دفاع کنم. بعدش قصد دارم چند تا دوره post doc بگذرونم و بعدش هم ادامه تحقیقات و تدریس در دانشگاه. البته خب این بستگی به شرایط آینده هم داره. و قطعی نمیشه گفت ولی دوست دارم عضو هیئت علمی یک دانشگاه یا موسسه تحقیقاتی خوب بشم.

 

 

 

* از صحبت هایی که قبلا با هم کرده بودیم این جوری بر می اومد که شما قصد نداری به وطن برگردی. میشه بگی چه عواملی وجود داره که شما رو مجذوب خودش کرده؟ و یا چه کاستی هایی در ایران وجود داره؟

 

_ مطمئن نیستم که کلمه مجذوب درست باشه ولی دلیل اصلی ای که من رو اینجا کشونده امکانات و نظم در همه امور اینجاست. اینجا هر چیزی سر جای خودش و به موقع انجام میشه و بهتره بگم باید برای هر دقیقه هم برنامه ریزی کرد. در حالی که تو ایران تقریبا هیچ چیزی سر جای خودش نبود. دانشگاههای ایران با وجود استعدادهای بسیار خوب متاسفانه عملا فاقد بودجه تحقیقاتی هستن. البته در تصمیم من جنبه های غیر علمی هم دخیل بوده. من اینجا از زندگیم بیشتر می تونم لذت ببرم.

 


Image and video hosting by TinyPic

 

* زندگی کردن تو منطقه Manhattan  شهر نیویورک برای کسی که با کوچه باغای نیشابور مانوس بوده چه حسی داره؟

 

_ باید بگم بسیار متفاوته. همون طور که گفتم صورت زندگی اینجا اصلا قابل مقایسه با نیشابور و حتی تهران نیست. مثل اینکه ساعت داره با سرعت دو برابر حرکت می کنه و باید خودت رو همانگ کنی. نکته جالب دیگه ای که Manhattan  داره اینه که هر وقت شبانه روز تو خیابوناش یه اتفاق جدید می بینی. چیزایی که من نه تنها تو ایران بلکه جاهای دیگه هم ندیده بودم. ولی از اون صفا و صمیمیت و نزدیکی مردم خبری نیست. آدم بعضی وقتا دلش تنگ می شه همسایش تو کارش سرک بکشه.

 

 

 

* من قبلا تو همه مصاحبه ها این سوال رو پرسیدم، حالا دوست داشتم از دیدگاه سجاد لکزیان تعریف موفقیت رو بدونم. و اینکه آیا از نظر خودت یک آدم موفقی؟

 

_ این از اون سوالاییه که آدم رو گیر میندازه. به نظر من هر چی به اون اهدافی که تو ذهنت داری نزدیکتر بشی موفقی. البته به نظر من تلاش واقعی برای رسیدن به هدف هم مستقل از اینکه چه نتیجه ای حاصل میشه جزو موفقیت محسوب میشه. من اون قدر خوشبخت نبودم که به همه اهدافم رسیده باشم. ولی کمابیش تلاشم رو کردم. به نظر من موفقیت به آمار و ارقام و اسمها و عنوان های عجیب غریب نیست. موفقیت یه احساسه! و می تونم بگم احساس موفق بودن رو تا حدودی دارم، ولی خیلی بیشتر از اون حس می کنم که باید تلاشم رو روزافزون کنم.

 

 

 

* خوشحال میشم اگه تجربه های ارزشمندی که تا حالا به دست آوردی رو در قالب چندین جمله بیان کنی.

 

_ به نظر من انسان همیشه در حال تجربه کردنه و منم از این قاعده مستثنی نیستم. بنا بر این هیچ وقت حس نمی کنم که نظرم صد در صد درسته. ولی برداشت شخصی من از زندگی این بوده که آدم در حالی که به گذشته نگاه می کنه و برای آینده برنامه ریزی می کنه باید سعی کنه که بتونه در حال زندگی کنه. زندگی جنبه های مختلفی داره که افراط یا تفریط در یک زمینه باعث میشه که ما از بقیه ابعاد زندگی غافل بشیم و این میسر نیس مگر با یک برنامه ریزی درست. مثلا به نظر من یک جوون باید علاوه بر درس خوندن یا حرفه ای که به طور تخصصی دنبال می کنه از جنبه های دیگه زندگی مثل ورزش، هنر، ارتباطات اجتماعی، کسب درآمد و غیره غافل نباشه. و در یک کلام باید بگم به نظر من یک جوون باید سعی کنه خودش رو در همه ابعاد پرورش بده و قوی کنه.

یک نکته دیگه ای که به نظرم در زمان حاضر جزو واجبات محسوب میشه آموختن زبان و نحوه ارتباط با جوامع دیگه است. و اهمیت این موضوع در کشور ما با وجود استعداد های ناب و محدودیت های فراوان دو چندان هست.

یه تجربه دیگه ای که من کسب کردم اینه که برای رفتن به مراحل بالاتر در زندگی باید همیشه قالب شکنی کرد. هیچ وقت نباید فکر کرد که چیزی وجود داره که مطلقه (البته غیر از ریاضیات که عوض نمیشه) و قابل انتقاد و تغییر نیست. اگه از تجربه کردن بترسیم، اگه از فکر کردن بترسیم، بهتره به موفقیت فکر هم نکنیم.

 

 

 

 

* در پایان اگه حرفی مونده که می خوای بگی در خدمتیم.

 

_ در این سالهای اخیر شاهد موفقیت های زیادی از بچه های همشهری بودم که بسیار خوشحال کننده بوده. و مطمئنم که در آینده حرکت های بسیار موثری رو شاهد خواهیم بود. باید بگم که نقش فعالیت های اطلاع رسانی در روند پیشرفت یک جامعه بسیار مهمه. وقتی که برای اولین بار وبلاگ و سایتتون رو دیدم بسیار خوشحال شدم که افرادی هستند که وقت و سرمایه میذارن و این رسالت رو به عهده می گیرن. در اینجا می خوام از شما فربد عزیز و همه عزیزان دیگه ای که در این رابطه زحمت می کشن تشکر کنم. باعث افتخاره که من رو قابل دونستید. با سپاس.

 

 

 

* ممنون. بی نهایت از وقتی که گذاشتی سپاسگزارم.

بحران اقتصادی و اقتصاد ایرانی

با نام و یاد خدا ؛ در راستای رشد کمی و کیفی مطالب مندرج در کانون و به واسطه در خواست برخی از موسسین محترم کانون ، مقرر شد از این پس یک سری مباحث اقتصادی رو در وبلاگ درج کنم. عزیزان لطفآً ضمن اریه نظر ما را در ادامه و ارتقای این فعالیت یاری فرمایید .

با تشکر

بسمه تعالی

سایه ی بحران اقتصادی جهانی ، امروز سهم زیادی از جامعه ی مارا تحت فشار قرار داده، تا جایی که عمده مردم در هزینه های روز مره زندگیشان گرفتارند.

کارخانجات که نیرو محرکه گردش چرخ اقتصاد و کار هستند، عمدتاً با مشکلات فراوانی دست به گریبانند ، عدم امکان فروش کالا که متأثر از سردی بازار است، افزایش بی رویه واردات ، کاهش نقدینگی و به تبع آن کندی حرکت چرخ صنعت، عدم توانایی پرداخت دستمزد کارگران و پیمانکاران از یک سو و نبود سرمایه جهت خرید مواد اولیه و تأمین هزینه های تعمیر و نگهداری از سوی دیگر، به حدی عرصه را بر تولیدکنندگان تنگ نموده است که شاید بسیاری از صنایع در سال نو پیش رو به تعطیلی رسیده و هزاران هزار کارگر و خانوادهایشان از همان حقوق اندک کارگری نیز محروم گردند.

آیا این بحران قابل عبور است؟!!! به راستی امروز چه کسی باید این بحران را مدیریت کند ؟ آیا می شد کاری کرد که کار به اینجا نمی کشید؟!!

الف )درآمد های ارزی کشور و نحوه هزینه آن

به واسطه رشد قیمت های جهانی نفت و گاز ، از آغاز سال 1384 تا کنون 280ملیارد دلار(بیش از سه برابر دولت قبل) درآمدهای ناشی از صادرات نفت و گاز عاید کشور گردیده است، مطابق قانون برنامه چهارم توسعه میبایست از این میزان ، رقم 60 ملیارد دلار آن جهت هزینه های جاری کشور صرف و 220 ملیارد دلار آن در صندوق ذخیره ارزی واریز می شد. در صورت واریز این مبلغ ، مطابق قانون برنامه، امروز ایران می توانست بدور از مشکلات ایجاد شده توسط بحران جهانی ، رشد صنعت و توسعه همه جانبه خود را ادامه و عقب افتادگی تاریخی و چندین ساله خود را  از کشورهای توسعه یافته جبران نماید.

متأسفانه به واسطه رویکرد غلط اقتصادی ، اتخاذ سیاست های انبساطی در بودجه کشور و عدم بهره وری موجود ، این فرصت تاریخی برای دولت و ملت ایران از دست رفته و پتانسیل های مختلف رشد صنعتی و اقتصادی کشور به فرصت های سوخته بدل گشت.

ب)نرخ تورم

نرخ تورم از 4/17 درصد در سال 1375 به 4/11 در سال 1380(پایان دولت اول اصلاحات) و پس از آن به 1/12 درصد در سال 84 (پایان دولت دوم اصلاحات) رسید و متأسفانه علیرغم تأکید سند چشم انداز  بیست ساله کشور (ایران1404) که توسط مقام معظم رهبری ابلاغ گردیده  و  قانون چهارم توسعه، که این نرخ را 8/9 درصد در پایان سال جاری تعیین نموده است ، شاهد رشد 26 درصدی این شاخص در سال جاری هستیم.

ج)رشد بی رویه واردات

میانگین ارزش کل واردات کشور در سالهای 1376 تا 1384 (دو دوره ی دولت اصلاحات) مطابق آمار گمرکات جمهوری اسلامی ، سالیانه 20 ملیارد دلار بوده  که از این میزان سهم واردات کالا های سرمایه ای شامل تکنویوژی های جدید دنیا ، خطوط تولید و ماشین آلات کارخانه جات و سایر اقلام مورد نیاز جهت افزایش زیر ساخت های توسعه کشور 55/38 درصد بوده است و از سوی دیگر میانگین ارزش کل واردات در سالهای 84 و85 و86 سالیانه 49 ملیارد دلار بوده است که 80% آن صرف واردات اقلام مصرفی چون پرتقال، گندم، برنج،موز و ... شده است و تنها 20% آن جهت واردات کالاهای سرمایه ای هزینه گردیده است.

د)رشد صنعت(آمار تولید صنایع مادر)

توسعه صنعت و رشد نرخ شاخص صنعت یکی از دست آوردهای بزرگ دولت های گذشته بوده است که هیچ گاه مورد تبلیغ و هیاهوی رسانه ای قرار نگرفته است.