قطاری که بارش سراسر غم بود...
چهار شنبه 29 بهمن 1382
حدود ساعت 9 صبح بود. همه چیز معمولی بود. سر کلاس شیمی نشسته بودیم که یه دفه یه صدای مهیب به گوشمون رسید. پنجره کلاس باز شد. اما دبیر شیمی با خونسردی به کارش ادامه داد. اون وقت نمی دونستیم که چه حادثه ای اتفاق افتاده. زنگ تفریح که شد یه زمزمه هایی بین بچه ها بود. حرف از انفجار بود. اون صدا هم صدای انفجار قطار بود. 
-می گن قطار از ریل خارج شده و...
-بار قطار مواد منفجره بوده...
-قطار باربری بوده فکر نکنم کسی کاریش شده باشه...
-نه بابا بار قطار اورانیوم بوده!
-...
-...
-...
-...
مستخدم مدرسه می گفت: فکر کنم فرماندار هم تو این حادثه از بین رفته. از قضا پسر فرماندار تو مدرسه ما بود. خوب یادمه اون روز درس هنر داشتن وقتی من رفتم سر کلاسشون تا با معلم هنرشون صحبت کنم، چهره معصومش رو می دیدم که تا اون لحظه به چیزی جز همون گل رسی که دستش بود تا مجسمه درست کنه فکر نمی کرد . اما نمی دونست وقتی برگرده خونه...
از بعد از ظهر اون روز جز صدای زوزه آمبولانسها تو خیابونای نیشابور چیزی شنیده نمی شد. کل شهر رو یه غم عجیب فرا گرفته بود. آمبولانس هایی که حامل دست و پاهای سوخته و پیکر های بی سر و سر های بی پیکر بودن! چهره های شناخته شده ای که اون روز شناخته نمی شدند. اکثر پرسنل آتشنشانی ، فرماندار و چندتا از همکاراش، معاون شهردار و نزدیک 500 نفر از اهالی روستاهای اطراف حادثه... بعد از شنیدن اون صدا هیچ کدومشون به خونه بر نگشتن.
چشم های منتظر و دلهای نگرانی که با پیکر سوخته همسر، پدر یا فرزندشون مواجه شدن. خونه هایی که سر درشون سیاه بود. دوران تلخی که هیچ وقت از یادمون نمی ره.
خبرنگار روزنامه محلی نیشابور، کاظم اخباری که همه بچه های مدرسه ما می شناختنش. اونم توی همین حادثه لعنتی رفت.
خیلی ها رفتن خیلی ها که می شناختیمشون. خیلی ها که مثل همه ما داشتن تو جامعه زندگی می کردن. اما تو یک چشم به هم زدن رفتند... رفتند و دیگه هم بر نگشتند...
مدت ها بود که اداره های نیشابور هم سوت و کور بود. صندلی های مسئولین خالی بود و فقط چند تا عکس با یک روبان مشکی...
بعدها با دبیر ادبیاتی آشنا شدم که فرزندش رو تو همین حادثه از دست داده بود. غزلی سوزناک برامون خوند . پدر از قطاری می خوند که بارش سراسر ماتم بود.
پنج شنبه 30 بهمن 1382 بخش حوادث روزنامه:
انفجار قطار در نیشابور حادثه آفرید!
آره! یه تیتر خوب برای روزنامه و شاید مهیج برای خیلی ها اما یک فاجعه و اندوه بزرگ برای ...
البته شاید برای تشنج زدایی به خاطر نزدیکی انتخابات مجلس هفتم تیترها هم کمرنگتر از آن چه باید می بود چاپ شد.
این متن رو نوشتم تا بگم هنوز یاد آدمای دلسوز شهرمون هستم. یاد همه جانباختگان شاد و دل دریایی بازماندگان استوار باد!
فربد میرشاهی






